Sunday, October 28, 2012

چطور می شه زنی رو در بیست و سه سال پیش بغل کنی

امروز داشتیم با مامان و نیلو فیلم می دیدیم. یه دفعه مامان گفت: وقتی که تو به دنیا اومدی( به من می گفت) زن تخت کناری بچه شو از دست داده بود. هر بچه ای که بیرون اتاق گریه می کرد اون هم باهاش گریه می کرد.  حتی نصف شب اگه بیرون اتاق بچه ای بیدار می شد باهاش گریه می کرد.
برای بچه ای که انگار همون لحظه مرده بود گریه کردم .به مامان نگاه نمی کردم. مطمئن بودم داره مثل من برای اون زن دعا می کنه. وقتی برای کسی دعای خیر می کنه معلومه. بچه 5 ماهش بوده 

Thursday, October 25, 2012

بدیهیات

این که بتونیم هر روز از در خونه بریم بیرون، این که یه خلوت برای خودمون داشته باشیم، این که دوستانی داشته باشیم که از حال ما بپرسن، این که کتابی برای خوندن داریم، این که درس خوندیم یا می خونیم، می تونیم بند کفشمون رو ببندیم، آدمایی تو زندگیمون هستن که زادروزشونو شادباش بگیم همگی اتفاق های خیلی بدیهی زندگی ما هستند. درست؟
نه. غلط! این ها فقط نعمت هایی هستند که وجودشون خیلی بدیهی به نظر می رسه. 
یه روزی که اصلا روز خوشی نبود به این فکر افتادم که توی یه حدی از رفاه زندگی کرده م که می تونم به بهتر شدن اوضاع فکر کنم. این هم به نظر خیلی بدیهی به نظر می رسه. مخصوصا وقتی شرایط خوب نیست. اما درواقع آدم هایی هم هستند که فقط امروز   رو به فردا می رسونن.
سپاس گزاری از این نعمت های بدیهی برای منی که دارم این ها رو می نویسم هم آسون نیست. این ها موهبت هایی هستند که مدام  تکرار می شن و توی زندگی هر روزه جریان دارن و همین، بیرون کشیدنشون از بین همه ی روزمرگی ها و خط کشیدن دورشون رو به عنوان هدیه های هرروزه، سخت می کنه.
اما من در مرور نعمت های زندگیم فراتر می رم
لحظات اصیلی هستند که خوشبختی خالص رو حس می کنم
یادآوری این که من اون قدر آدم خوشبختی بودم که در کنار آدم های شجاعی زندگی کنم که کمکم کنن عجیب و غریب ترین و غیر ممکن ترین آرزوهام رو عملی کنم.
چقدر خوشحالم از این که این آدم ها تو زندگیم هستن.
وقتی این ها رو می نویسم، همزمان به این فکر می کنم که این روزها، شاید برای بیشتر ما روزهای سختیه. چند روز پیش از خیلی چیزها رنجیده بودم. امروز هم می دونم که نمی شه نادیده شون گرفت. اما باید با حساسیت کم تری باهاشون رو به رو شد.
و غیره و غیره.
 
...............
امروز!ا
سپاااااااااااااااس از
این که وقتی می نویسی 
هی می نویسی
می فهمی که تازه اولش داری آشغالارو می ریزی بیرون
و بعد از گذروندن احساس تهوع
 یاد می گیری که چطور بنویسی
کم کم
و البته وقتی که تقریبا مطمئنی که نمی تونی اینو بگی
و داری سرگیجه می گیری
و اون وقته که می فهمی که باید دهنتو ببندی
و ببینی که چه اتفاقی می افته
از اون وقته سپاس

Sunday, October 21, 2012

رنجش

یکی از اساتیدم می گن: توی زندگی اول رنجش از پدرو مادرتون، بعد رنجش از خودتون و بعد رنجشتون از مردم رو حل کنید.

درسته. رنجش به خودی خود بد نیست. زباله حاصل جریان زندگی واقعیه. وقتی آدم ها به هم نزدیک می شن اصطکاک به وجود میاد. نحوه ی برخورد آدم ها با این رنجش هاست که اهمیت داره و می تونه از زندگی بهشت یا جهنم بسازه. و در هر صورت عاقلانه ست که آدم یه کوه زباله رو با خودش این طرف و اون طرف نکشه

امروز توی خیابون و البته دیروز توی خیابون و شاید روزهای قبل، به این فکر می کردم که چطور رنجشم رو با مردم حل کنم.
چطور نرنجم از مردمی که به بهانه ی غریبه بودن، به بهانه ی این که دوباره هرگز باهات رو به رو نمی شن آزارت می دن؟ از مردمی که می دونی قضاوتت می کنن و می خوان توی قالب های تعریف شده شون بچپوننت. (هر چند این یکی شاید کم ترین اهمیت رو داشته باشه) 
امروز دانشگاه بودم 
بعد از برگزاری مراسم عزاداری مرسوم و متدوالمون برای مشکلات دانشگاه، به این نتیجه رسیدیم که از این به بعد باید هدف عزاداری هامون رو تغییر بدیم. چون قبلا مشکلات قابل هضم بودن اما الان از تمام مراحل تخیلمون فراتر رفته ن، کابوس هامون رو پشت سر گذاشتن و حالا حیرت زده مون می کنن: دیگه قابل تحمل نیست.
از دوستم خداحافظی کردم و پشت در بسته ی آزمایشگاه روی نیمکت نشستم تا با استاد صحبت کنم. 
و فکر می کنید چه کار می کردم؟
واقعا چه نقشی رو بازی می کردم؟ جای خالی چه چیزی رو پر می کردم؟
که وقتی بچه های دانشکده های دیگه برای خوردن آب سراغ آب سرد کن می رفته ن توضیح می دادم:
بچه ها این دو تا ساختمون آب لوله کشی ندارن. به ما هم نگفته بودن. برای اساتید آب معدنی می گیرن و اگه می خواین آب تمیز بخورین آب یونیت ها مطمئن تره.و دانشکده صنایع(ساختمون کناری، که پولدارترن) برای یونیت ها آب معدنی می گیرن

من چطور نرنجم از مردمانی که تا این حد احساس مسئولیت ندارند؟
بله شاید بشه که خود بچه ها برای تمام آب سردکن ها کاغذ بچسبونن
و خودشون واحدها رو طوری تنظیم کنن که دانشجو ها بیچاره نشن
و به کار اساتید نظارت کنن
و خودشون جای همه آدم باشند
و من چطور باید این حجم عظیم رنجش تکرار شونده رو حل کنم؟
این منی نیست که تماشاچی بوده باشه. این منیه که خیلی یبش از سهمش پرداخت کرده
منی که بابت دغدغه هاش از خودش، از تنش، از روانش بیگاری کشیده
با دل و جون
خیلی خسته م
خسته برای فکر کردن
فکر کنم اگه به خودم یه زمان برای استراحت بدم، جواب پیدا بشه
مدام خاطره ی اون روحیه ی شکست ناپذیر یک سال گذشته توی ذهنم بیدار می شه وباعث تکرار این پرسش می شه که چه چیزی دگرگون شده؟
همیشه این نگرشم که همه ی آدم ها سعی می کنن که بهترین خودشون باشن، باعث احترام بی شرطم به عملکردشون می شد
اما فکر نمی کنم این جواب این موقعیت باشه

.....................
امروز!ا
سپاس
از تن
و از تندرستی

دیروز!

دیشب وقتی این متن رو نیمه رها کرده بودم خوابم برد. این نوشته سهمی از دیروز و سهمی از امروز داره

SATURDAY, OCTOBER 20, 2012


امروز یه خانوم مسن جلوی نیلوفر رو توی پیاده رو گرفته و شروع کرده به تعریف کردن خاطرات جوونیش. رنگ مانتوی نیلو، پیراهن سبزی رو که قدیم ها داشته به یادش آورده. پیراهنی که مادرش دوخته. با آستین های مغز پسته ای. به همراه تصویر پیراهن، همه ی خاطره ها از موقعی که تو مدرسه به بچه های کوچک تر درس می داده تا موقعی که خودش معلم مدرسه شده وسط پیاده روی ولی عصر سرریز شده
لباس های دوخته شده، جزئیات بی نظیرشون،  قلاب بافی ها، دونه اناری ها، سفید ها و سرخ ها و سبزها، پشمی ها و مخمل ها همیشه بخش جدانشدنی خاطرات مامان و همه ی مادربزرگ هایی بوده که برام از روزهای سپری شده گفته ن.
 این تصویرها همیشه برام هیجان انگیز و وسوسه کننده بوده ن و هستن. اون قدری که بخوام خودم این سرزمین عجایب رو کشف کنم. این بخشی از من نیست که در گفت و گوهای هر روز با دوستام ازش حرف بزنم. در واقع به جز خاله م، هیچ کس از قصد اصلیم برای شروع بافتن ساق هایی که قراره دست هام رو از سرمازدگی فصل سرد نجات بدن خبر نداره. تا الان بیش تر از نصف ساق یه دست رو بافته م. عجله ای برای تموم کردنش ندارم. البته داشتم اما دیدم که به نتیجه نمی رسه. برای همین حالا اشتباه ها رو با حوصله می شکافم و دوباره می بافم، کاموای هر رنگ رو سر فرصت می برم و به رنگ جدید گره می زنم. اصلا نمی تونم بگم چقدر هیجان انگیزه. و البته می تونم با قطعیت بگم که من هنوز تو سحرِ این گره ها غرق نشده م. از کجا می دونم؟
اون روزی که بافتنی رو خونه ی مامان بزرگ دستم گرفتم. بدون استثنا اون نگاه رو تو چشم تک تک زنانی که بافتنی در حال بالا اومدن رو تو دستام خیره شده بودن، می دیدم. نگاه «بچه ها پشت شیشه ی شیرینی فروشی » رو می شناسین. به هیج عنوان امکان مقاومت کردن در برابرش وجود نداشت. برای همین خاله و زن دایی و مامان بزرگ هر کدوم چند رج توی این اولین بافتنی من سهم دارن. و البته همین حس فوق العاده ای رو به کل این ماجرا اضافه می کرد: این که با آرامش بشینی و تکرار این صحنه رو ببینی که دیگران از سهیم شدن در آفرینش چیزی که متعلق به توست چقدر لذت می برن. لذت می برن واژه ی خیلی مناسبی نیست. شاید بهتر باشه بگم از ته دل کیف می کنن.  یه طنزی همراهش بود. عااااالی. 


.........................
امروز!ا
حدود یه هفته ست که دارم می نویسم. اما خیلی بیش تر به نظر میاد. دلیلش اینه که من خیلی تو این یه هفته تغییر کردم.
قبلا توی فلسفه و بعدا توی فیزیک می دیدم که چطور آدما دنبال یک دی ان ای در همه ی پدیده ها و یا یک قانون یگانه برای همه چیز می گردند.
دی ان ای زندگی چیه؟ چطور می شه امروز به یک نفر نگاه کنی و بفهمی که چه سرنوشتی در انتظارشه؟ من حدس می زنم که هر روز یا شاید حتی هر لحظه، دی ان ای زندگی هر کسه. طوری که ازش می شه اطلاعات زندگی اون آدم رو تو آینده به دست آورد. اگه در پایان یک روز پرهیجان احساس خالی بودن کنیم، و هیچ تغییر در طول زمان توی سبک زندگیمون ایجاد نکنیم، احتمال این که موقع مرگ هم  نسبت به کل زندگی ای که داشتیم احساس پوچی کنیم کم نیست.
هر روزم دگرگون می شه و خوشحالم که ثمره ی زندگیم داره دگرگون میشه.
سپاس از زمان برکت یافته.

Friday, October 19, 2012

برای خودم

وقتی حس می کنم دارم یه کاری رو به خاطر خوشایند یه نفر دیگه انجام می دم حالم بد می شه
امروز به این فکر کردم
و فکر کردم که خود خودم باشم
اما بعد فهمیدم که احمقانه ست. خودمی که فکر می کنم توش راحتم یه پتوی کهنه ی کثیف که گرم نگهم می داره.
که بهش عادت کرده بودم
و دیگه نمی خوامش
این تلاش، این خطر کردن برای دیگری نیست. فقط و فقط به خاطر خودمه
آخیش
دیگه حالم بد نمی شه


............
امروز!ا
سپاس از
خانه ی گرم
در یک روز سرد
در میان همه ی اعضای خانواده
وعده های غذایی که در کنار هم خورده می شن
تعمیرات جزئی که با کمک هم انجام می شن
و جمله های بی نظیری که
در حال مرتب کردن گل های رز روی میز
خوردن صبحانه
عوض کردن لامپ
 برای یادآوری « تراکم خوشبختی» و مژده دادن ساعات لذت بخش در پیش رو، به زبون آورده می شن:ا
«الان این خونه هیچی کم نداره جز بوی ناهار که تا دو دقیقه ی دیگه بلند می شه »

Thursday, October 18, 2012

دیگرگون دیگری دگرگون

یکی از لذت بخش ترین های من در زندگی، دیدن دگرگونی آدم ها در طول زمانه.
دیدن دگرگونی نگرش، احساسات و ... و لذت بخش تر از اون تغییرات جزئی در انجام کارهای معمولی که می تونی ردشو بگیری و برسی به یه دگرگونی بزرگ تر

......................
امروز!
سپاس از
آن یک دم
که انقلاب زمان است
دیگر نه آن چه از سر گذشته
و نه آن چه در پیش روست
نه آن است که از سر گذشته
و نه آن است که در پیش روست

Wednesday, October 17, 2012

کارهای انجام دادنی

یه مرحله ای هست که می دونی دیگه فکر کردن کافیه و وقتشه سریع تصمیم بگیری و عمل کنی
برای من الان این زمان رسیده!ا

دو تا شاهراه اصلی برای طی کردن دارم
یک:  رابطه م رو با خودم عمیق تر و به تر کنم
دو:  نظم جدید دلخواهم رو وارد زندگیم کنم


............
امروز!
امروز عالی بود
سپاس از خوشی های یک هویی!!ا
مثل ظرف ترشی بادمجونی که امروز، ناگهان، پیدا شد
و دفتر فنی ای که دقیقا کنار مغازه ی تعمیر ساعت کشف کردم (آهنگ کریستف کلمب در حال پخش)ا
و از
ساعات پر از برکت
 لیست خط خورده ی کارهای بسیارِ انجام شده
و زمانی شاد که در کنار مادربزرگ، پدربزرگ، خاله، دایی ها و خانواده هاشون سپری شد
از همهمه و شلوغی پر هیجانی که بچه ها خلق می کنن
و از حس بی نظیر با هم بودن
سپاس